تبلیغات
باغچه قدیمی

باغچه قدیمی

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من ، باغچه نو ، مبارک

    همه چیز را فروختم...

جز آن صندلی که جای تو بود...

شاید روزی که برمیگردی خسته باشی ....

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردینماه سال 1394 ساعت 23:29 توسط mehdi 347 نظرات |

من " ندار " بودم و عروسک قصه ام پرید !

" دارا " که باشی " سارا " با پای خودش می آید ....


نوشته شده در چهارشنبه هشتم خردادماه سال 1392 ساعت 22:37 توسط mehdi 347 نظرات |

امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم.

امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب میشود.

امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام....

کاش امشب کسی برای عرض تسلیـت به خانه دلم می آمد...کاش***

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق میزدی

کاش امشب بودی....بودی تا سرم را بر شانه هایت گذارم و آرام گیرم

کاش بودی تا دستهایم را در دستهای گرمت بفشاری و اشکهایم را از گونه ام پاک کنی

دوست دارم تو را در آغوشم بگیرم و گریه کنم! کجایی که دلم هوایت را کرده است! کاش می توانستم ........

کاش برای با هم بودن هیچ را بهانه نمیکردی.....;کــــــاش

کاش می ماندی ...برای همیـشــــه؛

اما......اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست

می‌دانم وقتی به این فكر می‌كنی كه تنها شده‌ای، چقدر دلگیر می‌شوی، چه

بغضی در سینه‌ات می‌نشیند و چه اندوهی چشم‌هایت را خیس می‌كند. می‌دانم

وقتی به آدم‌های رفته فكر می‌كنی و به خوشبختی‌هایی كه در كویر گذشته‌ ترك

خورده‌اند، چقدر پیر می‌شوی...

كاش صبح كه از خواب پا می‌شوی، بدانی كه هم‌زمان با تو جهان متولد می‌شود،

درخت دوباره نفس می‌كشد، گل می‌شكفد و دنیا امید می‌زاید.

كاش تا فاصله‌ی باز كردن پلك‌هایت، مطمئن شوی كه این آخرین سیاهی جهان است

و دیگر روی تاریكی را نخواهی دید.

آری، جوان می‌شوی، اگر بدانی سهم دست‌های تو و من از عشق، بی‌نصیبی است

و عشق برای ما تقسیم نمی‌شود، این ماییم كه برای عشق‌هایمان قسمت

 می‌شویم. شاد می‌شوی اگر بدانی عشق كوچك‌تر از آن است كه به تو چیزی دهد،

به من چیزی دهد، به ما چیزی دهد. عشق در هر سطحش از ما سهم دارد؛

همان‌طور كه زندگی‌مان، سال‌هایمان، روزهایمان و لحظه‌هایمان از ما ارث می‌برند.

بزرگ می‌شوی، وقتی بدانی چقدر بزرگی. حتی بزرگ‌تر از تمام عشق‌های ریز و

درشت جهان.

پس دلگیر نباش! برای لحظه‌های آینده‌ات متولد شو، دوباره نفس بكش، گل كن و

امید بزا. فراموش نكن كه هیچ‌گاه روی تاریكی را نخواهی دید.

آری دیگر نشان من در تفكر تو مرده است

دیگر مرا در غسالخانه عشقت شستشویم داده و

در گور خود خواهی هایت به خاكم سپرده ای

و اكنون سر شكسته از فردایی كه ساخته بودم

و ناكام از رویاهای درازم

غرورم را به زیر پایت می افكنم تا باز هم تو

را داشته باشم اما دیگر می دانم :

دیگر من نیستم

دیگر تو نیستی


نوشته شده در سه شنبه هفتم خردادماه سال 1392 ساعت 14:38 توسط mehdi 347 نظرات |

تنها ذهنیت من از تو  پس از  سالها چشماته ..

به امید روزی هستم که روزی تصادفی وقتی داری تو خیابون از روبروم رد میشی از چشمات بشناسمت و در حالیکه تو حواست به من نیست و منو نمی شناسی با چشمام بدرقه ات کنم تا کم کم ازم دور شی ...

 


نوشته شده در شنبه چهارم خردادماه سال 1392 ساعت 14:52 توسط mehdi 347 نظرات |

بهترین حس دنیا اینکه فقط خودتی و خودت - این حسو با هیچی عوضش نمی کنم ..


نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشتماه سال 1392 ساعت 21:06 توسط mehdi 347 نظرات |

 

 

خلاء ، حس این روزای منه حس اینکه ذهنت فارغ هر از هر چیزیه حتی عشق

برای هیشکی نخون  به پای هیشکی نشین !


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشتماه سال 1392 ساعت 21:33 توسط mehdi 347 نظرات |

قلب من تنها چیزی که برام مونده تویی!

پس اروم بزن نمیخوام از دستت بدم.......


نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفندماه سال 1391 ساعت 20:05 توسط mehdi 347 نظرات |

 

بعضی چیزا هیچ وقت از یاد نمیرن

چیزایی که با فکر کردن بهشون بی اختیار اشکات جاری میشن

مثل .. یه دوست مثل یه شکست و ... یه ع قدیمی

و ...

خوشحالم که خوشحالی


نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریورماه سال 1391 ساعت 22:12 توسط mehdi 347 نظرات |

خنده هات مثل سوهان بود رو قلبم هی می ساییدش اما تو نمی شنیدی صداشو...

خرد می شدم اما تو نمی فهمیدی ..

هیچ وقت نفهمیدی ...

 


نوشته شده در سه شنبه سی ام خردادماه سال 1391 ساعت 20:26 توسط mehdi 347 نظرات |

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست

تصور کن یه مردو با چشمای خیس

نمیخوام، نباید تو شعرم به تو جسارت کنم

نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت

اگرچه می شکنه اون دل سبز و سپیدار

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود

ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو و زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه بی وقتم نمی شکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقه ام

با اون لباس گلدارت و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی

که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود

صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی

بمونه این اخرین غزلم واسه افطارش

قصه میرم و خاطرات سبز تورو به یادگار می برم امشب  خدانگهدارت 

 

 خدانگهدارت

 

من تو اسم تو تجزیه شدم بانو

تجربه کن منو توی مرگی دوباره

 

منو تواین هجرت غمگینم بدرقه کن

تموم وازه ها رو توذهنت دغدغه کن

 

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو

اسم حقیرمو رو زبونت لغلغه کن

 

واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت

آخرین جمله همینه خدانگهدارت

 

      خدانگهدارت


نوشته شده در دوشنبه هشتم خردادماه سال 1391 ساعت 13:41 توسط mehdi 347 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak