تبلیغات
باغچه قدیمی - سخن آخر

باغچه قدیمی

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من ، باغچه نو ، مبارک

 

کلاغه دلش گرفته بود

 کلاغ سیاه پاپتی

 پرید روی شاخ درخت  گفت : غار و غار

از یه جایی صدا اومد که : زهر مار

 بغض کلاغه ترکید یه قطره اشک

 از روی گونه هاش چکید

 یه تیکه سنگ از تو حیاط نشست رو سینه کلاغ

 قلب کلاغه ترکید

 کلاغه مرد ...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود

آخه شب قبل

 یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود

 حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی ....

 راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ

 درد دلامون الکی ،عاشقیمون , دروغکی

دل چی چیه ؟ یک تیکه خون

پر از : نرو , پیشم بمون ...

دلم میخواست کلاغ بودم

 همون کلاغ پاپتی

 زشت و سیاه و خط خطی

 گریه می کردم : غار و غار

 پشت سرش یه زهر مار

 حداقل این فحشه که راستکی بود

 اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت

 دلم میخواست کلاغ بودم

تا که یه سنگ راستکی که درد اون بهتره از زخم زبون آدما

 دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه !!

صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون


نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشتماه سال 1390 ساعت 03:09 توسط mehdi 347 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak