تبلیغات
باغچه قدیمی - شعر از فریدون مشیری

باغچه قدیمی

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من ، باغچه نو ، مبارک

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهم دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموشی کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری؟

****

_نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

****

من

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا

همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

****

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

****

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

 


نوشته شده در جمعه یکم مهرماه سال 1390 ساعت 03:15 توسط mehdi 347 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak